سلام...
چیزی که براتون نوشتم دروغ نیست!! حقیته ......... حقیقت از دست دادن هزاران
عزیز.!
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ * * * ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
بسم الله الرحمن الرحیم
عصر پنج شنبه بود ((۴/۱۰/۱۳۸۲)) و من تازه از مدرسه اومده بودم خونه .....
لباسام رو به سرعت
عوض کردم که
برم با بچه ها فوتبال بزنیم..
جاتون خالی فوتبال خیلی چسبید ٬ البته خیلی خستم شده بودم و دیگه میخواستم
برگردم خونه..
رسیدم خونه و بعد یه نیم ساعت شامی هم خوردیم و مثل تموم مردم دنیا لالا
کردیم...
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ *** ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
ساعت =۷،۲۵ صبح روز بعد...... جمعه ((۵/۱۰/۱۳۸۲))
خواب................. خواب...............خواب.........اونم خواب روز جمعه!! لا مصب چه
حالی میده..
تو اصل خواب بودیم که .................که یه نفر در خونه رو وحشتناک کوبید!!!!!!!!!!!!!!!
حقیقتش من نه حوصله داشتم اون موقع صبح برم رو کسی در باز کنم ! و نه دلم
میخواست خوابم رو خراب کنم......
خلاصه اون بنده خدا همینطور در رو میکوبید و کسی هم نبود که به دادش برسه .....
تا اینکه بابام با دو سه تا قر قر بد جور به من و بقیه رفت و در رو باز کرد.
همسایه بود!!!!!
دلم میخواست بدونم همسایه اول صبحی چه اتفاقی براش افتاده که اینطور رو سر
ما خراب شده؟
آخه چرا اینقد بلند حرف میزنه؟؟!! چش شده؟؟؟؟ همینطور با بابا مکالمه میکرد
که!
یهویی بابام یه یا امام رضا بلند گفت!!!!!!!!!
طاقتم تموم شد... از خواب پریدم و بدوبدو رفتم پیششون .
همه با این حرکت بابا بیدار شده بودن!!!!! مامان اومد..خواهرمم اومد +داداش..
هر کی واس خودش میپرسید که آقا چی شده؟؟؟ که بابام خودش در آورد گفت بچه
ها آقای ........ میگه((بم)) زلزله اومده.. ..!
بم زلزله اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب به من چه ؟؟؟؟ اصلا به ما چه آخه میتونیم چیکار واسه اون بد
بختا کنیم؟؟؟؟؟؟؟
وایسا...........!!!!!!!!!!!!!!!! وایسا .........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا قرآن!!
وای که داداش خودم بم زندگی میکنه !!!!!!! یا امام حسین!...!
آره داداش، من الاغ تازه متوجه شده بودم که داداشم و خونوادش بم زندگی میکنن!!
حالا بلایی سرشون نیومده باشه خدا !!! خلاصه همگی باهم رفتیم سراغ
تلوزیون...
روشنش کردیم! اولین کانال و اولین صحنه ای که دیدیم خرابه ها و امداد گرایی بودن
که هراسون
اینور و اونور می دوییدن...... وای نمیدونین چه حالی داشتم.....( چه حالی
داشتیم ).....
حیرون شده بودیم . نمیدونستیم باید چیکار کنیم از کی کمک بخوایم ...که یادمون
اومد خونه داداش
تلفن داره!! ؟آبجیم پرید رو تلفن که زنگ بزنه! زنگ
زد~~~~~~~~~~~
اما فقط بووووووووووووووووووووووووووووق آزاد.... بابای بنده خدا تا مرز سکته
رفت !!! حالا این وسط کی
بابا رو جمع کنه؟؟؟!!! خلاصش میکنم...//
سه . چهار ساعتی گذشت و تموم آشنا ها کم کم جمع شده بودن خونه......
خونه افتضاح شلوغ شده بود .... هیشکی نمیدونست که باید چیکار کنیم؟؟
تا اینکه عموم به خونه زنگید و گفت که من یک ساعت دیگه کمتر یا بیشتر پرواز بم
دارم.....!!
و شما هم باید با تمام تجهیزات کامل مثل (پتو. خوراکی و...) خودتون رو واسه
حرکت به بم آماده کنین
؟؟؟؟؟!!!!!!
بچه ها هم بعد چندی با تمام تجهیزات آماده شدن و حرکت کردن ........
شب شد !!!! آمار رسید که بچه ها همه صحیح و سالم رسیدن بم...
دیگه خبری ازشون نشد.......!!!!! تااااااااااااااااااااااااااا اینکه ! تلفن زنگید!!
داییم گوشی رو جواب داد! عموم پشت خط بود!!!!! اما چی میگفت رو خدا بهتر
میدونست!
تو مکالمه دایی با عمو هیچ چیز دستگیرمون نشد !! غیر از یک جمله...( خیلی
خوب. متوجه ام).
معلوم بود چیزی شده که دایی اینطور ساکت شده بودش..... بعد از مکالمه خودش
پیشکش در آورد گفت....
آقای...................گفته( عمو رو میگفت) بچه ها همه سالم پیدا شدن فقط یه
خورده زخم و زیلی
شدن که اونم با بردنشون به بیمارستان بر طرف شده.........../.
با شنیدن این حرف خونه عین بمب ترکید...!!!!!!!!!
همه با هم یه نفس راحت کشیدیم و خوشحال بودیم که خانواده داداشم اینا
همشون سالم پیدا
شده بودن و داشتن برمیگشتن خونه.....
الهی شکر!!!!!!!!!! الهی شکر!!!!!!!!! دیگه از استرس و اضطراب تو خونه خبری
نبود..........
اما...............................اما...............................اما.................................
ای دل غافل.........
ای دل غافل...........
ای دل غافل.......... اما چرا ای دل غافل؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
میگم ای دل غافل چون هیشکی تو خونه خبر نداشت که تا هشت نه ساعت دیگه
همه باید با
چهارتا جنازه له شده زیر آوار روبرو بشیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هی!!!!
آره داداش هر چهارتایی شون فوت شده بودن!!! هر چهارتاشون!!
خلاصه ...همه توپ بودیم تااینکه......
بچه ها رسیدن ... ای کاش نمیرسیدن!!!!!!!!!!!!!!!! ای کاش!!!!!!
ای کاش من میمردم.....
ای کاش من میمردم ولی شیدایی که دوسال و زهرایی که ای خدا فقط یک سالش
بود نمیمرد!!!
سرتون رو درد نیارم ....بچه ها هم رسیدن
رسیدن و جسدا رو هم تحویل بهشت زهرا محل داده بودن....!!
وای وای ...... نمیدونید وقتی بچه ها رسیدن در خونه با اون قیافه های ترکیده مردم
چه حالی پیدا
کردن؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونید وقتی مامانم دنبال نوه هاش میگشت چه حالی پیدا کرده
بودیم...........هیشکی باورش نمیشد..............هیشکی!!!!!!!!!
<<<پایان>>>
از دوستایی که این مطلب رو خوندن خواهش میکنم واسه درگذشتگان حادثه بم
فاتحه ختم بفرمایند......
¤¤¤ روحشان شاد و یادشان گرامی باد ¤¤¤